برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
چرا واسه بقیه اینقدر وقت میذاری؟
ارزش خودت رو بدون و به خودت فکر کن. بشین روبروی آینه و با خودت حرف بزن. ورزشت رو بکن. هرکی ناراحتت میکنه باهاش نگرد، هرکی باهاش حال نمیکنی جوابشو نده. کلی انرژی مثبت بنداز تو زندگیت. زندگیت بدون همه این چیزا زیباس. به خودت فکر کنی زیباتر هم میشی
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
این روزها با چشمی که از دیدنت محروم مانده، همهجا میبینمت.
گویی دلم با رخت آشنایی دیرینهای داشته باشد. هر از گاهی گمان میبرد نکند فلانی باشی «نکند فرشتهی رویاهای من او باشد»
ولی چندی بعد با خود تکرار میکند
«نه نه
آن که میشناسم کس دیگریست.»
چنان وجود ندیدهات برایم ارزشمند شده است که نمیتوانم هر کسی را در جایگاه تو بگذارم. وجودت حرمتی نانوشته پیدا کرده است.
در جستوجوی حلاوت وجودت خانهبهخانه میآیم محبوب من!
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
چنان که از هر سو در پی چهرهی رانندههای سواریهای سرخ رنگم
شاید چهرهات ببینم...
چه خوش گفت شمس،
«دلم به بوی تو آغشته است»
هرجایی نشان از تو میبینم...
انگار ذراتی از وجودت را پراکنده باشی تا آنان را بیابم.
آتشی بر جان دارم که امید وصال تو هردم آن را فرو نشاند
بیا که این بیدل بیطاقت بیش از این نتواند
بیا آرام جانم...بیا...
منتظرم،
در همین کوچهی کناری...
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پرهام اسماعیلی