خرید بک لینک
این سه روز خیلی عجیب بود، روز اولش با یه تماس عجیب غریب شروع شد، که اینقدر ذهنم سر جاش نبود که نفهمیدم اصن چی گفت دوستم. فقط نفهمیدم چی شد خودمو وسط یه مشت کار مثبت و محبتانگیز غرق دیدم که دلیل انجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 14 فروردين 1398 ساعت: 15:02

دیشب بالاخره بعد از مدتها شبی رو تجربه کردم که از سال ۸۴ آرزوش رو داشتم. دیدار با دوستداشتنی ترین همایون ایران زمین. اینقدر جو صمیمی و دوست داشتنی بود که مژگان بانو هم بدون هیچ تکلفی باهام حرف میزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 14 فروردين 1398 ساعت: 15:02

ارغوان، نمیدونم این چه رازیست که هربار باید عادت کنم به خداحافظی... شاید آفریده شدم که فقط خداحافظی کنم از آدمایی که تو زندگیم فرو رفتن. اینبار واقعا سخته واسم. کسی که کم تو زندگیم بود ولی بود. خودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 0:04

تقریبا دو هفتهای میشه که از حسهام بهش گفتم. چیزی که میبینم اینه که فکر میکنم ذرهای جا تو زندگیش ندارم. هووووم. شاید دارم ولی اونقدری نیست که حتی توی حرفاش بهش اشاره کنه. هرموقع صحبت میکنیم همیشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 0:04

حال عجیبیه. ۸۰ روز پیش پر غصه بودم. ناراحتترین جهان بودم از رفتنش. امروز بعد ۸۰ روز برگشت. هیچ حسی نداشتم وقتی دیدمش. مسخرهس. نه؟ دنیای مسخرهایه. آره هنوزم دارم گدایی میکنم. گدایی محبت! خوشحالی؟ بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 0:04

وقتشه کمی به خودم برسم. چرا صبح تا شب برای آدمای مختلف وقت بذارم؟ چرا وقتی اونا اول از همه به خودشون فکر میکنن تا آدمای دیگه؟ من حساس شدم یا آدما هارشتر شدن که اینقدر سریع میریزن واسم؟ از چشمم میاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 0:04

خیلی تلاش کردم، خیلی ولی نمیتونم ببخشمت، حتی با بهونهای که آوردی که دست خودت نیست آزردهخاطر کردن من! ممکنه اوکی باشم. مثل الان که روبروم نشستی. ممکنه مهربون باشم باهات هنوز. ولی واقعا متاسفم. ته دلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 0:04

شب عجیبی بود امشب. اولش با یه پیادهروی ساده با رفیق گرمابه و گلستان و حرف زدن باهاش از ته دل واسه ۲ ساعت. ۲ ساعت بعدش همون مسیر با کسی که یه زمانی دوستش داشتم در نهایت بیحسی و هوشیاری. ناخودآگاه دستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 0:04

چرا واسه بقیه اینقدر وقت میذاری؟

ارزش خودت رو بدون و به خودت فکر کن. بشین روبروی آینه و با خودت حرف بزن. ورزشت رو بکن. هرکی ناراحتت میکنه باهاش نگرد، هرکی باهاش حال نمیکنی جوابشو نده. کلی انرژی مثبت بنداز تو زندگیت. زندگیت بدون همه این چیزا زیباس. به خودت فکر کنی زیباتر هم میشی

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 0:04

خیلی از خودم سوال میکنم که کیه اون کسی که کنارش آرامش میگیری؟ دوستات؟ عشقت؟ خونوادهت؟ کاش میشد جنرالایزش کرد. یکی بود همه جا میدونستی اونو داری که باهاش آرامش بگیری. وقتی خونوادهت رو کنارت نداری، نیاز به چنین آدمی هزاران برابر میشه. یه موقعهایی میخوای با اون یه نفری که واسه خودت جنرالایزش کردی، دل بکنی از اغیار. به خودت بگی چرا اصن بقیه باید تو زندگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: شنبه 12 خرداد 1397 ساعت: 13:41

وقتی گم میشی میون سوالات بیپاسخ خودت.. کسی نیست بهش فکر کنی تو خیالات خودت هر روز مجسمش کنی، ذهنت رو غلغلک بدی با فکر کردن دربارهی وجودش... کسی نیست غصههات رو پیشش بری و چنان عاشقانه پای صحبتهات بشینه و فکر و ذکرش بشه تو تا وقتی حالت خوب بشه... کسی نیست بشه هدف زندگیت، باهاش قرار داری چنان به خودت برسی که انگار هدفت از زیستن اینه، لحظهشماری کنی برای دیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: شنبه 12 خرداد 1397 ساعت: 13:41

این روزها با چشمی که از دیدنت محروم مانده، همهجا میبینمت.

گویی دلم با رخت آشنایی دیرینهای داشته باشد. هر از گاهی گمان میبرد نکند فلانی باشی «نکند فرشتهی رویاهای من او باشد»

ولی چندی بعد با خود تکرار میکند

«نه نه

آن که میشناسم کس دیگریست.»

چنان وجود ندیدهات برایم ارزشمند شده است که نمیتوانم هر کسی را در جایگاه تو بگذارم. وجودت حرمتی نانوشته پیدا کرده است.

در جستوجوی حلاوت وجودت خانهبهخانه میآیم محبوب من!

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 18:41

در جستوجوی او نشستهام،بیصدا مبهوت در تاریکی شب وقتی همگان خوابند، شاید بتوانم صدایش را بشنوم دنبال صدایش را گیرم و به سویش روانه شوم. وقتی از همگان نشان از او میگیرم...در یک روایت روزانه از یک تولد...صدایی که از پشت دوربین سعی در شمارش معکوس دارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:29

چنان که از هر سو در پی چهرهی رانندههای سواریهای سرخ رنگم

شاید چهرهات ببینم...

چه خوش گفت شمس،

«دلم به بوی تو آغشته است»

هرجایی نشان از تو میبینم...

انگار ذراتی از وجودت را پراکنده باشی تا آنان را بیابم.

آتشی بر جان دارم که امید وصال تو هردم آن را فرو نشاند

بیا که این بیدل بیطاقت بیش از این نتواند

بیا آرام جانم...بیا...

منتظرم،

در همین کوچهی کناری...

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:29

این بار میخواهم از اعماق وجودم حرف بزنم به زبان خودش ... زمانی که معشوقت ناراحت است، ذهنش درگیر است، خوشی ندارد... هر خوشی رو بر خودت حرام کنی کلی بهانه ببافی که چرا سفر نمیروی، درخانه نشستن را بر هایک کنار اقیانوس ترجیح دهی غذای بهجا ماندهی دیشبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام اسماعیلی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:29

صفحه بندی